تبليغاتX
سرزمین گل سرخ





احمق نباش!

جمعه دوازدهم تیر 1388

امروز به یه نتایجی رسیدم!

انسانهای احمق لزوما انسانهای متفاوتی نیستند!حمق افراد نه به سن بستگی داره،نه به شخصیت،نه به تحصیلات و نه به هیچ چیز دیگه!این لا مصب (همون حمق و نادانی)یه چیزیه شبیه یه مدل انگل!به جون یه کسایی می افته و از درون نابودشون میکنه!حالا بد بختی اینه که اینا همراه خودشون یه جمعیتی حدود 15 تا 20 نفر رو (کم کمش)نابود میکنن!خدا به دادم برسه!گیر یکیشون افتادم!!!...

پ.ن:تنها انسانی که میتونم قسم بخورم هیچ وقت حماقتی ازش سر نزده ،پدرمه!!!!

 
 


توهم

سه شنبه نهم تیر 1388

به طرز وحشتناکی دلم میخواد چند تا کتاب که قبلا خوندم رو یکبار دیگه بخونم!یکیش صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز هست!یه جورایی دلم براش تنگ شده!شاید هم یه توهم رنگی بیشتر نباشه!


 
 


جمعه پنجم تیر 1388

هی!کجا داری میری؟ای بابا!صبر کن!ببین!ببین بهت چی میگم!خب بابا!برو!!!اما ببین...

 
 


یه مشغله کوچیک...

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

خدایا!احساس میکنم همه چیز یه دفعه بهم ریخته!همه چیزهایی که ساختمشون داره کم کم به هم میریزه!تقصیر من نیست.خیلی دارم سعی میکنم که همه چیز رو کنار هم نگه دارم.اما انگار نمیشه!یه جورایی خیلی بهم سخت میگذره!اون چیزی که فکر میکردم نشد.دستمم به هیچ جا بند نیست.نمیدونم چه کنم...نمیدونم!

 
 


سرزمین گرم

دوشنبه شانزدهم دی 1387

داخل پستوی خانه اش پنهان شده بود.آنقدر بی حرکت مانده بود که میتوانست صدای ضربان قلبش را که به کندی میگرایید بشنود.برایش مهم نبود که چند روز میتواند دوام بیاورد .همین که  دیرتر به سراغ مرگ میرفت  آنهم مرگی که دیگران برایش رقم زده اند باعث خوشحالیش میشد.

چشمانش را بست و تصویری گنگ از کودکیش در ذهنش نقش بست.لبخندی تلخ روی لبانش  نشست.نمیدانست چند روز دیگر پیدایش خواهند کرد!

2

از اینهمه گشتن بیزار بود !هر روز میبایست انسانهایی را که از ترس جانشان در پستوها و زیر زمینهای نمناک پنهان شده اند را بیرون بکشد.کسانی که از بی غذایی تقریبا نیمه جان و نیمه گندیده شده اند.اما میدانست که این سرنوشت برای او نیز رقم خواهد خورد.آرزو میکرد خودش به شکل بهتری پذیرای آن روز باشد.

3

68نفر دیگر!امروز روز شلوغی بود!دیگر خسته بود!خسته از کار!خسته از سوزاندن انسانهای زیادی!روی صندلی اهنی اش نشست و به شعله های فروزان نگاهی انداخت!بعد از انهمه اکتشاف و ازمایش اکنون تنها سوخت مصرفی خانه ها ، گازهای حاصل از فضولات انسانی است .و همان است که برای سوزاندن اجساد خود انسانها نیز به کار میرود!با تمسخر لبخندی زد و زیر لب گفت:عجب گندابی!

4

معلم کتاب درسی را روی میز گذاشت و با قدری تامل پرسید:به نظر شما ،زندگی چطور میگذرد؟

یکی از شاگردان دستش را بلند کرد و گفت:پدر بزرگم دیروز به مسافرت سرزمین گرم رفت!پدرم هم میگوید ما نیز در سن 50 سالگی به مسافرت میرویم.من فکر میکنم زندگی آنجاست!

معلم به خود لرزید و با تعجب پرسید:چرا؟شاگرد گفت:چون آنجا از اینهمه شلوغی و دود خبری نیست.از دعوا و نزاع!شاید در انجا همه فامیل بتوانند دور هم جمع شوند و یک خانه با اتاقهای زیاد داشته باشند.

معلم سرش را به زیر انداخت و کلاس نیز در سکوتی هولناک تصویر زیبایی از سرزمین گرم تجسم میکرد.


ادامه دارد...

 
 



Blog Skin