اون: الو؟
من:بفرمایید
اون:وا؟
من :سلام
اون :ببخشيد شما؟
من:عجب؟ فکر ميکردم شما زنگ زديد!!
اون :يعنی چی؟ميگم شما؟
من: وای؟
من: خانم شما زنگ زديد اون وقت من بگم کيم؟
اون:ببين خانم شمارت افتاده رو مو بايل شوهرم!ميگی چرا براش زنگ زدی؟يا دخلتو بيارم ؟
من:اوا خانوم چه حرفا من اصلاً نميدونم شوهرت کيه اونوقت واسش زنگ بزنم؟
اون:بسّه ديگه برو این حرفا رو واسه يه مجنونه ديگه بزن منکه ميدونم با شوهرم رفيق شدی!
من:چه رفيقی چه کشکی بابا بيخيال. ما تو عمرمون دوست پسر نداشتيم حالا سر پيری با يه دونه بچه بريم سراغ اینکارا؟
اون:من نميدونم !پاتو از زندگيم بکش بيرون! و الّا شلوارتو در ميارم!
من:خيلی بی ادبی خانم من هرچی هيچی نميگم شما هی چرتو پرت ميگی.
اون:من گفته باشم يه باره ديگه زنگ زدی نزدی!
من:خانوم این گوشی اصلاً مال من نيست!بابام دستش بند بود من برش داشتم!
اون:ا ا ا عجب!يعنی این گوشی مال باباتونه؟
من:بله خانوم بله
اون: سکوت سکوت سکوت
میدونه چرا اومده و چرا باید دوباره برگرده!میدونه ...
دست دلم به نوشتن نمیره...
آخرین باری که انشا دزدیدم از بغل دستیم (زینب نعمتی)15 سال پیش بود!بعد از اون پشت دستمو داغ کردم که دیگه خودم بنویسم.نه برا اینکه نمره بگیرم،واسه اینکه مجبور نشم چرت و پرت بگم!
حالا قولمو شکستم!این انشای من نیست...آخه دست دلم به نوشتن نمیره!
منو ببخش...دیگه تکرار نمیشه...
انسانهای احمق لزوما انسانهای متفاوتی نیستند!حمق افراد نه به سن بستگی داره،نه به شخصیت،نه به تحصیلات و نه به هیچ چیز دیگه!این لا مصب (همون حمق و نادانی)یه چیزیه شبیه یه مدل انگل!به جون یه کسایی می افته و از درون نابودشون میکنه!حالا بد بختی اینه که اینا همراه خودشون یه جمعیتی حدود 15 تا 20 نفر رو (کم کمش)نابود میکنن!خدا به دادم برسه!گیر یکیشون افتادم!!!...
پ.ن:تنها انسانی که میتونم قسم بخورم هیچ وقت حماقتی ازش سر نزده ،پدرمه!!!!